چیزی یا کسی رو که دوست دارم از اون لذت می برم سعی می کنم تا عاشقش بشم کسی روکه دوست ندارم تا اون جایی که می توننم ازش دوری میکنم هیچ چیز تو این دنیا واسم افتخار نیست وقتی خوشحال می شم که یکی از من راضی باشه
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 8:28 موضوع | لینک ثابت
سلام عيد قربانو به همه تبريك ميگم مخصوصا به سونيا جونم كه الان تو بيمارستانه
اميدوارم كه حالش خوب خوب شه واسش دعا كنيد
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سی ام آذر 1386 ساعت 8:11 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها
یه خواهشی از همتون دارم اگه من و وبلاگمو دوست دوست دارید واسه سلامتی سونیا جون دعا کنید![]()
![]()
ازتون خواهش می کنم منم تا زمانی که حاله سونیا جونم خوب نشه هیچ بستیو نمی زارم ![]()
![]()
![]()
![]()
سونیا جون تورو خدا زودتر خوب شو خیلی خیلی دلم واست تنگ شده ![]()
خیلی خیلی دوست دارم و تا می تونم واست دعا می کنم که خوب شی
سونیا جونم زودتر بیا ..........
دلم واست تنگ مي شه
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 6:33 موضوع | لینک ثابت
خلقت زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟
خداوند پاسخ داد : دستور کار او را دیده ای ؟
او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جایش بلند شد ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.
گفت : شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟
خداوند پاسخ داد : فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته باشند.
-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .
بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .
فرشته پرسید : فکر هم می تواند بکند ؟
خداوند پاسخ داد : نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد .
آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.
ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید.
خداوند مخالفت کرد : آن که نشتی نیست، اشک است.
فرشته پرسید : اشک دیگر چیست ؟
خداوند گفت : اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی، تنهایی، سوگ و غرورش.
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها واقعا" حیرت انگیزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند.
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند.
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.
در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،
با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر برایشان مهم هستید.
قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد
کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند
خداوند گفت : این مخلوق عظیم فقط یك عیب دارد
فرشته پرسید : چه عیبی ؟
خداوند گفت : قدر خودش را نمی داند .
این شعر کاندیدای شعر برگزیده سال 2005 شده .
توسط یک بچه آفریقایی نوشته شده و استدلال شگفت انگیزی داره
وقتی به دنیا میام، سیاهم، وقتی بزرگ میشم، سیاهم
وقتی میرم زیر آفتاب، سیاهم، وقتی می ترسم، سیاهم
وقتی مریض میشم، سیاهم، وقتی می میرم، هنوزم سیاهم
و تو، آدم سفید
وقتی به دنیا میای، صورتی ای، وقتی بزرگ میشی، سفیدی
وقتی میری زیر آفتاب، قرمزی، وقتی سردت میشه، آبی ای
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مریض میشی، سبزی
و وقتی می میری، خاکستری ای
و تو به من میگی رنگین پوست؟؟؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 5:44 موضوع | لینک ثابت
![]()
![]()
برد میلانو به همه بچه ها مخصوصا سونیا جون تبریک می گم![]()
![]()
![]()
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 5:31 موضوع | لینک ثابت
سلام سونیا جون خیلی دلم برات تنگ شده
زود به زود بهم سر بزن از نظراتتم خیلی ممنونم خیلی خوشحال شدم آخه فکر کرده بودم فراموشم کردی![]()
ضمنا منم باخت استقلالو بهت تسلیت می گم روزه جمعه ای بعد جور حالمونو گرفت
ایشا لا امروز بازی با بوکاجونیوزو میبریم یادمون میره من این روزا بدجور سرما خوردم واسه همین زیاد نمی تونم اب کنم ولی تو بهم سر بزن خوشحال می شم ![]()
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386 ساعت 5:58 موضوع | لینک ثابت
قانون عشق:
یك پسر با یك نگاه از یك دختر خوشش میاد ...
و عشق از طرف اون شروع میشه ...
تا جایی كه زندگیش رو پای عشقش میذاره ... 
اما دختر باور نمیكنه ...
چون یك چیزهایی دیده و شندیده ...
تا دختر میاد پسر رو باور كنه ، پسر دلسرد و خسته میشه ...
میره با یكی دیگه ...
بعد كه دختر تازه تونسته پسر رو باور كنه میره طرفش ... 
اما پسر رو با یكی دیگه میبینه ... 
اینجاست كه میگه: حدسم درست بود ...
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 11:8 موضوع | لینک ثابت
آی آدمها

آی آدمها كه بر ساحل نشسته شاد و خندانید!
یكنفر در آب دارد می سپارد جان.
یك نفر دارد كه دست و پای دائم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین كه میدانید.
آن زمان كه مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن،
آن زمان كه پیش خود بیهوده پندارید
كه گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید،
آن زمان كه تنگ می بندید
بركمرهاتان كمربند،
در چه هنگامی بگویم من؟
یك نفر در آب دارد میكند بیهوده جان قربان!
آی آدمها كه بر ساحل بساط دلگشا دارید!
نان به سفره،جامه تان بر تن؛
یك نفر در آب میخواند شما را.
موج سنگین را به دست خسته میكوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایههاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود كبود و هر زمان بیتابش افزون
میكند زین آبها بیرون
گاه سر، گه پا.
آی آدمها!
او ز راه دور این كهنه جهان را باز میپاید،
میزند فریاد و امّید كمك دارد
آی آدمها كه روی ساحل آرام در كار تماشائید!
موج میكوبد به روی ساحل خاموش
پخش میگردد چنان مستی به جای افتاده بس مدهوش
میرود نعره زنان، وین بانگ باز از دور میآید:
- «آی آدمها»…
و صدای باد هر دم دلگزاتر،
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیك
باز در گوش این نداها:
آی آدمها….
( نیما یوشیج 27 آذر 1320)
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 8:3 موضوع | لینک ثابت
بار خدایا !
از عشق امروزمان ,
چیزی برای فردا كنار گذار !
نگاهی ,
یادی ,
تصویری ,
خاطره ای ,
برای آن هنگام كه فراموش خوا هیم كرد
روزی چقدر عاشق بودیم !!!!!!!!
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 8:0 موضوع | لینک ثابت

چارلی چاپلین:
دنیا آن قدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی هست، پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 7:56 موضوع | لینک ثابت
خدا جون ...
خدا جون میشه تو امشب منو تو
بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه
بمیری
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل
مادرا می مونی
اگه راست میگن ببینم عشق من
کجاست میدونی؟
خدا جون میشه یه کاری بکنی به
خاطر من؟
من می خوام که زود بمیرم آخه
سخته زنده موندن
من که تقصیری نداشتم پس چرا
گذاشته رفته؟
خدا جون تو تنها هستی میدونی
تنهایی سخته
زنده بودن یا مردن من واسه اون
فرقی نداره
اون می خواد که من نباشم، باشه
،اشکالی نداره
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم
همیشه راحت
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه
یه ساعت
خدا جون میشه تو امشب منو تو
بغل بگیری؟
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه
بمیری
به تو که موندگاری.....
شرمنده که تکراری بود ولی من این شعرو دوستش دارم...
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 7:52 موضوع | لینک ثابت
گفتم نرو پرپر میشم
گفتی میخوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم
گفتی میخوام تنها باشم
گفتم دلم گفتی بسوز
گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه
گفتی هدر شد شب و روز
وای دلم
گفتم آخه داغون میشم
گفتی به من خوش میگذره
گفتم بیا چشمام به تو
گفتی آخه كی میخره
گفتم منو جنس میدیدی
گفتی آره بی قیمتی
گفتم یه روز كسی بودم
با من نكن بی حرمتی
گفتم صدام میمیره باز
گفتی به درد بسوز، بساز
گفتم حالا كه پیر شدم
گفتی كه از تو سیر شدم
گفتم تمنــــا میكنم
گفتی میخوام خوردت كنم
گفتم بیا بشكن تنو
گفتی فراموش كن منو
گفتم تمنا میكنم
گفتی میخوام خوردت كنم
گفتم بیا بشكن تنو
گفتی فراموش كن منو
رضا صادقی
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت
استقلال








سروررر
پ.ر.س.پ.و.ل.ی.س
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 7:28 موضوع | لینک ثابت
غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی كبود. اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عكس چه كسی زدود اگر عشق نبود؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از اینهمه دل چه سود اگر عشق نبود؟
بی عشق دلم جز گرهی كور چه بود؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در اینهمه سرگردانی
تكلیف دلم چه بود اگر عشق نبود؟
به یاد قیصر امین پور
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و یکم آذر 1386 ساعت 6:26 موضوع | لینک ثابت
هزار دهقان برای باریدن باران دعا کردند . . . باران نیامد ! خدا به فکر کودکی بود که چکمه اش سوراخ بود . . .
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 6:31 موضوع | لینک ثابت
سونياجان سلام:
اول شكست سباهانو بهت تسليت مي گم مثل اينكه قسمت نبود با ميلانيا بازي كنيم خوب بهر حال باختيم حالا اگه استقلال بود مي شد يه اميدي داشت من تو اين مدت ازت خوشم امده خيلي دوست دارم با هات در ارتباط باشم ولي تو كه
كه هيچ ادرسي نمي دي تا من ديگه مجبور نباشم تو وبلاگم بنويسم تو وبلاگم اگه بتوني ايديتو يا وبتو بدي خيلي ممنون مي شم ازت . ضمنا مي خواستي بدوني چند سالمه تا ديگه كوچولو صدام نكني؟ بهتره همون كوچولو صدام كني چون من 16 سالمه ... ولي من كه معتقدم كه از 14 سالگي بزرگ شدم تو هر جور راحتي صدام كن من ناراحت نمي شم من اصلا ادم بي ادبي نيستم ولي نمي دونم چرا اون حرفارو بهت زدم شايد به خاطر اقا اينزاگي مي دونم كه از اينزاگي زياد مي دوني ولي اين خوب نيست يه چيزايي هست كه ما ندونيم بهتره چون باعث مي شه احساس بدي نسبت بهش داشته باشيم من هيچوقت فكر نمي كردم كه اينزاگي از جور طرفدارارا داشته باش اول كه فهميدم چقدر دوستش داري عصباني شدم ولي حالا نه من همش اي جمله رو تو ذهنم تكرار مي كنم و خيليم بهش اعتقاد دارم : ((هرگز چشمانت را براي كسي كه معناي نگاهت را نمي فهمد گريان مكن)) ولي چه ميشه كرد نميشه اونو فراموش كن. تا بعد خدا نگهدار
هر ثانیه که می گذرد؛
چیزی از تو را با خود می برد.....
زمان غارتگر غریبی است؛
همه چیز را بی اجازه می برد
وتنها یک چیز را همیشه فراموش می کند؛
« حس دوست داشتن تو را »
عاشق هیچ است ؛
و در راه عشق بودن بی تردید باید هیچ شد؛
زمانی که هیچ شدی بدان عاشقی.....!!!!

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیستم آذر 1386 ساعت 6:30 موضوع | لینک ثابت
سلام سونیا جان من شرمنده ام به خاطر بی ادبی دوستم اصلا نمی دونم کی بو د بی خیالش شو
من به خاطر بی ادبی که بهتون کردم شرمندم
اخه فکر نمی کردم......
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه نوزدهم آذر 1386 ساعت 13:48 موضوع | لینک ثابت
یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم
وقت پرپر شدنش سوزو نوایی نکنیم ![]()
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 18:18 موضوع | لینک ثابت
کسی که محبت خود را محدود می کند هرگز معنی محبت را نفهمیده است
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 18:6 موضوع | لینک ثابت
سلام به همه
فقط می خواستم به سونیا خانم که نظر داده بو بگم شما چیه اینزاگیه من میشین که بیخود زر میزنی؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 18:3 موضوع | لینک ثابت
اگر دنیای ما دنیای سنگ است بدان سنگینی سنگ هم قشنگ است اگر دنیای ما دنیای درد
است بدان عاشق شدن از بهر رنج است اگر
عاشق شدن پس یک
گناه است دل عاشق شکستن صد گناه است.
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 16:55 موضوع | لینک ثابت
دربیکران زندگی دوچیزافسونم می کند:
1-آبی آسمان راکه میبینم ومیدانم که نیست
2-خدارانمیبینم ومیدانم که هست
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت
دربیکران زندگی دوچیزافسونم می کند:
1-آبی آسمان راکه میبینم ومیدانم که نیست
2-خدارانمیبینم ومیدانم که هست
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 16:44 موضوع | لینک ثابت
مرا به روز قیامت غمی كه هست اینست: كه دوباره روی مردم دنیا باید دید ...


نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت
آدما واسه هم مثله کتاب میمونن وقتی یکی تموم میشه میران سراغ بعدی ، یادت باشه جلوی هیچکی خودت رو زود زود ورق نزنی!!!!!!
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی
هزار دهقان برای باریدن باران دعا کردند . . .
باران نیامد !
خدا به فکر کودکی بود که چکمه اش سوراخ بود . . .
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
( دکتر علی شریعتی )
آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود.
و کلمه، بی زبانی که بخواندش، و بی اندیشه ای که بداندش، چگونه می تواند بود؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود،
و با نبودن، چگونه می توان بودن؟
و خدا بود و، با او، عدم،
و عدم گوش نداشت،
حرفهایی هست برای گفتن،
که اگر گوشی نبود، نمی گوییم،
و حرفهایی هست برای نگفتن،
حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آرند.
حرفهایی شگفت، زیبا و اهورایی همین هایند،
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد،
حرفهای بیتاب و طاقت فرسا،
که همچون زبانه های بیقرار آتشند،
و کلماتش، هریک، انفجاری را به بند کشیده اند،
کلماتی که پاره های بودن آدمی اند...
اینان هماره در جستجوی مخاطب خویشند،
اگر یافتند، یافته می شوند...
و ...
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 20:49 موضوع | لینک ثابت
آری، ما غنچه ی یک خوابیم.
- غنچه ی خواب؟ آیا می شکفیم؟
- یک روزی، بی جنبش برگ.
- اینجا؟
- نی، در دره ی مرگ.
- تاریکی، تنهایی.
- نی، خلوت زیبایی.
- به تماشا چه کسی می آید، چه کسی ما را می بوید؟
- ...
- و به بادی پرپر ...؟
- ...
- و فرودی دیگر؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 20:42 موضوع | لینک ثابت

جهنم سرگردان
شب را نوشيدهام .
وبر اين شاخههاي شكسته ميگريم.
مرا تنها گذار
اي چشم تبدار سرگردان!
مرا با رنج بودن تنها گذار.
مگذار خواب وجودم را پرپر كنم
اینم عکس اینزاگی جوووووووووووووووون![]()
![]()
![]()
![]()


نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 20:20 موضوع | لینک ثابت
اینم عکس فیلیبو جووووووووووووووووووون![]()
![]()
![]()

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 13:44 موضوع | لینک ثابت
خداوندا اگر روزی تو از عرشت فرود آئی.. .. لباس فقر پوشی برای تکه نانی غرورت را زیر پای نااهلان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گفتی ؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی.. پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این ذلت زمین وآسمان را کفر می گفتی نمی گفتی ؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 18:50 موضوع | لینک ثابت
خداوندا اگر روزی تو از عرشت فرود آئی.. .. لباس فقر پوشی برای تکه نانی غرورت را زیر پای نااهلان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گفتی ؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی.. پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این ذلت زمین وآسمان را کفر می گفتی نمی گفتی ؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
خداوندا اگر روزی تو از عرشت فرود آئی.. .. لباس فقر پوشی برای تکه نانی غرورت را زیر پای نااهلان فرو ریزی زمین و آسمان را کفر می گفتی ؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال ما خبر گردی.. پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این ذلت زمین وآسمان را کفر می گفتی نمی گفتی ؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه سیزدهم آذر 1386 ساعت 18:42 موضوع | لینک ثابت
این روزها که می گذرد هر روز
در انتظار آمدنت هستم
با من بگو که آیا من نیز
در روزگار آمدنت هستم؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه دوازدهم آذر 1386 ساعت 6:1 موضوع | لینک ثابت
کاش تو قحطی شقایق ٬ ما بشیم سوار قایق
بشینیم ٬ بریم تو دریا ٬ من و تو ٬تنهای تنها
ماهیا خیلی امینن ٬ نمیگن اگه ببینن .
......................
پس ببین ! یادت بمونه ٬کسی ام اینو ندونه ... زنده بودیم اگه فردا
وعده ی ما لب دریا
![]()
![]()
![]()
و اما یه داستان کوتاه و بسیار جالب که حیفم اومد براتون نزارم. (طناب)
داستان درباره يك كوهنورد است كه مي خواست از بلندترين كوه ها بالا برود. او پس از سال ها آماده سازي، ماجراجويي خود را آغاز كرد ولي از آنجا كه افتخار كار را فقط براي خود مي خواست، تصميم گرفت تنها از كوه بالا برود.
شب بلندي هاي كوه را تماما دربر گرفت و مرد ديگر هيچ چيز را نمي ديد. همه چيز سياه بود. اصلا ديد نداشت و ابر روي ماه و ستاره ها را پوشانده بود.
همانطور كه از كوه بالا مي رفت ، چند قدم مانده به قله پايش ليز خورد و در حالي كه به سرعت سقوط مي كرد ، از كوه پرت شد. در حال سقوط فقط لكه هاي سياهي را در مقابل چشمانش مي ديد. احساس وحشتناك مكيده شدن به وسيله قوه جاذبه او را در خود مي گرفت.
همچنان كه سقوط مي كرد ، همه رويدادهاي خوب و بد زندگي به يادش آمد.
در آن لحظه فكر مي كرد كه چقدر مرگ به او نزديك شده. ناگهان احساس كرد كه طناب به دور كمرش محكم شد. بدنش ميان آسمان و زمين معلق شده بود. در اين لحظه چاره اي جز آنكه فرياد بكشد :
" خدايا كمكم كن! " ، برايش باقي نمانده بود.
ناگهان صداي پرطنيني كه از آسمان شنيده مي شد ، جواب داد :