به سراغ من اگر می ایید
پشت هیچستانم
پشت هیچستان جایی است
پشت هیچستان رگ های هوا پر قاصد هایی است
که خبر می ارند از گل واژه شده ی دورترین بوته خاک
روی شن ها هم نقش سم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه ی معراج شقایق رفتند.
............
ادم اینجا تنهاست
و در این تنهایی سایه ی نارونی تا ابدیت جاریست .

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 6:25 موضوع | لینک ثابت
لاک پشت ها هم عاشق ميشن ولي تحمل درد عشق براشون راحته چون حداقل عشقشون آروم آروم ترکشون ميکن
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 6:14 موضوع | لینک ثابت
آرتو اشي (Arthur Ashe) قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خون آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دنيا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: «چرا خدا تو را براي چنين بيماري دردناکي انتخاب کرد؟» آرتور در پاسخش نوشت:در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امروز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 ساعت 6:19 موضوع | لینک ثابت
ولنتاین مبارک
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 17:32 موضوع | لینک ثابت
هرگز چشمانت را به خاطر کسی که معنای نگاهت را نمی فهمد گریان مکن
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386 ساعت 17:15 موضوع | لینک ثابت

آن روز "باتو" بودم
امروز "بی تو" ام
آن روز که با تو بودم، بی تو بودم!
امروز که بی تو ام با تو ام!
"حمید مصدق"
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386 ساعت 10:27 موضوع | لینک ثابت
به چشمان مهربان تو مینویسم
حکایت بی انتهای عشق را
تا بدانی که محبت وعشق را
در چشمان تو آموختم و با تو آغاز کردم
به پاکی چشمانت قسم که تا ابد دوستت دارم
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 ساعت 20:5 موضوع | لینک ثابت
این بچه غمگینه چون تو واسش نظر نذاشتی
پس دل این بچه رو شاد کن و براش نظر بذار
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 7:35 موضوع | لینک ثابت
گذشت لحظه های با تو بودن
و در پاییز عشقمان...نامی از دوست داشتن باقی نماند
چقدر زودگذر بود قصه من و تو
و در آنروز که دست بی رحم تقدیر
درو کرد گندمزار دلهایمان را
و تهی شد همه جا از عطر گل عشق
و در کوچ پرنده های غمگین
در آن کویر آرزو
شاعری دل شکسته و تنها
می نوشت شعری به یاد با هم بودن ها
شعری برای خشکیدن گلهای عشق در مزرعه دوست داشتنها
قطره اشکی به یاد همه خاطره ها

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه نوزدهم بهمن 1386 ساعت 7:5 موضوع | لینک ثابت
تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که اب می شود دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که مهو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به ارزوهای مهال
به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرین افتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو برای لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه قطرات باران ، اندازه ی ستاره های اسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ان قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 19:6 موضوع | لینک ثابت

زندگی فرصت بس کوتاهیست......تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستوها نیست........مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ ..........که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک............. نفس سبز بهاری جاریست





نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 18:16 موضوع | لینک ثابت
سلام بچه ها کسی از سونیا جون خبری نداره بهم بگه مردم از نگرانی؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 6:40 موضوع | لینک ثابت
من نمیدانم چرا میگویند اسب حیوان نجیبی ست
و کبوتر زیباست
و چرا در قفس هیچکس کرکس نیست
گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد
چشمها را باید بست
جور دیگر باید دید
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 6:8 موضوع | لینک ثابت
مردي تخم عقابي بيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت.عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد در تمام زنديگيش او همان كارهايي را انجام دادك كه مرغ ها مي كردند:براي بيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كندو گاهي با دست و با زدن بسيار كمي در هوا برواز مي كرد. سال ها گذاشت و عقاب خيلي بير شد. روزي برنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد.او با شكوه تمام ب يه حركت جزئي بالهاي طلاييش را بر خلاف جريان شديد باد برواز مي كرد. عقاب بير بهت زده نگاهش كرد و برسيد اين كيست؟ همسايه اش باسخ داد؟اين يك عقاب است .سلطان برندگان.او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد.زيرا فكر مي كرد يك مرغ است.
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386 ساعت 6:0 موضوع | لینک ثابت
قطار میرود تو میروی ...
همه ی ایستگاه میروند....
و من چقدر ساده ام که سال های سال در انتظار این قطار رفته ایستاده ام...
و همچنان.....
به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام


نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386 ساعت 6:21 موضوع | لینک ثابت
ترجمه موسیقی سریال جواهری در قصر:
(غمناک و محزون)
بیا...بیا...بیا برای همیشه اگر از او بخواهم آیا برای همیشه پیشم خواهد ماند؟
برو...برو...برو برای همیشه اگر از او بخواهم آیا برای همیشه ترکم خواهد کرد؟
هر روز وهر روز منتظرم. حتی اگر تا ابد هم منتظر بمانم بازهم نمی توانیم با هم باشیم
نه...نه نمی تواند اینگونه باشد
اگر نمی توانی بیا یی مرا با خود به آنجا ببر
مه...مه و صدای کودکی که می گرید
می خواهم به خانه بروم نزد پدر و مادری که عاشقشان هستم
مه...مه و اسما ن سیاه
ستاره ها می درخشند اما جایی برای قلب پر اشوب من نیست
آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد،خانه ای چنان دور
نترس...نترس عزیزم
یک دسته گل،یک دانه شن تا پایان زمین
نترس...نترس هر چه زود تر بزرگ شو منتظر آفتاب باش تا امید بیاورد
وقتی مه ازآسمان پاک شودکودک خواهد خندید
آواز بخوان و با این پدر و مادر حرف بزن
وقتی مه پاک شود آسمان روشن خواهد شد
به آفتاب نگاه کن و امیدوار باش
آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد،خانه ای چنان دور
آه...چه کسی می تواند مرا به خانه ببرد،خانه ای چنان دور
من ماندم
و تو گذشتی.
برای گذشتن از اینهمه
باید بی گذشت بود.
تو بودی.
حال تمام اینها گذشته
و من درد این گذشتن بی گذشت را
به گذشته ها می سپارم.

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 ساعت 6:7 موضوع | لینک ثابت
وقتی دلم می گیره می رم یه گوشه ایی كنج اتاق می شینم
و به سقف خیره میشم،
اینقدر خیره می شم تا یه ستاره پیدا كنم
اگه پیدا نشد،
منتظر شب می شینم
و وقتی شب شد می خوابم
اینقدر چشامو یه خواب میزنم تا یه ستاره پیدا كنم
اگه بازم پیدا نشد
منتظر صبح می شم
و وقتی صبح شد بیدار می شم
اینطوری می شه كه دلتنگی هام بر طرف می شه
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386 ساعت 6:23 موضوع | لینک ثابت
تو این دنیا سعی نکن به کسی دل ببندی چون این دنیا انقدر کوچیکه که دو تا دل بغل هم جا نمیشن اگر هم دل بستی سعی کن از دستش ندی چون این دنیا انقدر بزرگه که دیگه نمیتونی پیداش کنی
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 ساعت 6:26 موضوع | لینک ثابت
لئوناردو داوینچی هنگام كشیدن تابلوی شام آخر دچار مشكل بزرگی شد: میبایست نیكی را به شكل عیسی و بدی را به شكل یهودا، از یاران مسیح كه هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت كند، تصویر میكرد. كار را نیمه تمام رها كرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا كند.
روزی در یك مراسم همسرایی، تصویر كامل مسیح را در چهره یكی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به كارگاهش دعوت كرد و از چهرهاش اتودها و طرحهایی برداشت.
سه سال گذشت. تابلو شام آخر تقریبأ تمام شده بود؛ اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نكرده بود. كاردینال مسئول كلیسا كم كم به او فشار میآورد كه نقاشی دیواری را زودتر تمام كند. نقاش پس از روزها جستجو، جوان شكسته و ژندهپوش و مستی را در جوی آبی یافت. به زحمت از دستیارانش خواست او را تا كلیسا بیاورند، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن نداشت. گدا را كه درست نمیفهمید چه خبر است، به كلیسا آوردند: دستیاران سرپا نگهاش داشتند و در همان وضع، داوینچی از خطوط بیتقوایی، گناه و خودپرستی كه به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند، نسخه برداری كرد.
وقتی كارش تمام شد، گدا، كه دیگر مستی كمی از سرش پریده بود، چشمهایش را باز كرد و نقاشی پیش رویش را دید و با آمیزهای از شگفتی و اندوه گفت: «من این تابلو را قبلأ دیدهام»
داوینچی با تعجب پرسید: «کی؟»
- سه سال قبل، پیش از آنكه همه چیزم را از دست بدهم. موقعی كه در یك گروه همسرایی آواز میخواندم، زندگی پر رویایی داشتم و هنرمندی از من دعوت كرد تا مدل نقاشی چهره عیسی شوم»
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 6:37 موضوع | لینک ثابت
تقدیم به او كه مرا فهمید..
اول از همه برایت آرزومندم که عاشق شوی،
و اگر هستی، کسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت کوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از کسی نیابی .
آرزومندم که اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی کنی .
برایت همچنان آرزو دارم
دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
که دستکم یکی در میانشان
بیتردید مورد اعتمادت باشد.و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم که دشمن نیز داشته باشی،
نه کم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
که دستکم یکی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا که زیاده به خودت غره نشوی.و نیز آرزومندم
مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن کافی باشد تا تو را سرِ پا
نگهدارد.
همچنین، برایت آرزومندم
صبور باشی
نه با کسانی که اشتباهات کوچک میکنند
چون این کارِ سادهای است،
بلکه با کسانی که اشتباهات بزرگ و جبران
ناپذیر میکنند
و با کاربردِ درست صبوریات برای دیگران
نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان هستی
خیلی به تعجیل- رسیده نشوی
و اگر رسیدهای، به جواننمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا که هر سنی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم سگی را نوازش کنی
به پرندهای دانه بدهی، و به آواز یک سَهره
گوش کنی
وقتی که آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا که به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.
امیدوارم
که دانهای هم بر خاک
بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یک درخت وجود دارد.
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینکه سالی یک بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: «این مالِ من است »
فقط برای اینکه روشن کنی کدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد هستی
، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
که اگر فردا خسته باشید، یا پسفردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو
بیاغازید.اگر همهی اینها که گفتم
فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو کنم...
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه سیزدهم بهمن 1386 ساعت 6:32 موضوع | لینک ثابت
يه روز ملانصر الدين كه زير درخت گردو نشسته بود از خدا سوال مي كنه ميگه:چرا خربزه به اين بزرگيو رو زمين زمين گيرش كردي و گردو به اون كوچيكيو رو درخت و هوا گذاشتيش ناگهان همان لحظه گردويي از بالا مي افته رو سرش ملا ميگه:خدايا اصلا نبايد درباره ي حكمتت سوال كرد اگه الان بجاي گردو خربزه مي افتاد رو سرم شايد الان من زنده نبودم!!!
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت
نرسیده به درخت
كوچه باغی است كه از خوب خدا سبز تر است
و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ ، سر به در می آورد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی
كودكی می بینی
رفته از كاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست كجاست؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه هشتم بهمن 1386 ساعت 6:5 موضوع | لینک ثابت
آنتوان سنت اگزوپری : من به هیچ وجه خدا را لمس نكردم، ولی خدایی كه قابل لمس باشد كه دیگر خدا نیست. اگر هر دعایی را هم اجابت كند، همینطور. همانجا بود كه برای نخستین بار حدس زدم كه عظمت دعا بیش از هر چیز در این امر نهفته است كه پاسخی به آن داده نمیشود و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست. این را هم دریافتم كه آموختن دعا، آموختن سكوت است و عشق فقط از جایی شروع میشود كه دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد. «عشق» تمرین «نیایش» است و «نیایش» تمرین «سكوت». 
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 6:38 موضوع | لینک ثابت

می دونی چرا زبون درازی میکنه؟
بخاطر اینکه نظر نمی دین؟
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 6:32 موضوع | لینک ثابت
عزیز راه دورم...بی توچه سوت و کورم...بی تو به مفت می ارزم
به دنیا زیر قرضم...قربونت برم الهی...شاپرک سفِِِِِیدم...روزنه امیدم...خورشید دل طلایی....قصیده رهایی...حالا که حرف دل و راه دلامون یکی شد...آسمون پرستاره شبهامون یکی شد....هر چی که دارم مال تو...باقی عمرم مال تو...شعرای عاشقونم اگه نمردم مال تو
مال و منالی ندارم....اما ستاره ها رو هر چی شمردم مال تو
توی قمار زندگی هر چی که باختیم مال من...هرچی که بردم مال تو
عزیز راه دورم
یه روز بهم گفت: «میخوام باهات دوست باشم؛
آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». بهش لبخند زدم
و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی
تنهام». یه روز دیگه بهم گفت: «میخوام تا ابد
باهات بمونم؛ آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام».
بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من
هم خیلی تنهام». یه روز دیگه گفت: «میخوام برم یه
جای دور، جایی كه هیچ مزاحمی نباشه. بعد كه همه
چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه میدونی؟ من اینجا
خیلی تنهام». بهش لبخند زدم و گفتم: «آره میدونم.
فكر خوبیه. من هم خیلی تنهام». یه روز تو نامهش
نوشت: «من اینجا یه دوست پیدا كردم. آخه میدونی؟
من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند كشیدم و
زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.من هم خیلی
تنهام». یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت: «من
قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی كنم. آخه
میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام». براش یه لبخند
كشیدم و زیرش نوشتم: «آره میدونم. فكر خوبیه.
من هم خیلی تنهام».
حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی
خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که
نمی دونه من هنوز هم خیلی تنهام
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه ششم بهمن 1386 ساعت 6:23 موضوع | لینک ثابت
سونیا جونم تولدت وبارک(حیف که انجا نیستم بتونم از کیکت بخورم)
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه یکم بهمن 1386 ساعت 13:23 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY