تبليغاتX
 ......هیچی

......هیچی

گر بر مزارم میاید ....نرم و آهسته بیاید....مبادا که ترک بردار....همدم تنهایی من .............

عشقولانه


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 6:54 موضوع | لینک ثابت



 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 6:53 موضوع | لینک ثابت


تو را قسم به عشق که در دلم جوانه زد تو را قسم به اشک که در چشمانم حلقه زده تو را قسم به شرافت و مردانگی تو را قسم به پاکی و صافی تو را قسم به عشقهای بی پایان سحرگاه چون شبنمی بر گلبرگ های من باش و با طلوع آفتاب نرو  02.gif

marg1.jpg


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 6:52 موضوع | لینک ثابت


خدا هست

مردی برای اصلاح سر و صورتش به آرایشگاه رفت

در بین کار گفتگوی جالبی بین آنها در گرفت

آنها در رابطه به موضوعات و مطالب مختلف صحبت کردند

وقتی به موضوع ((خدا)) رسید

آرایشگر گفت : من باور نمیکنم خدا هم وجود داشته باشد

:مشتری پرسید

چرا باور نمیکنی؟ 

:آرایشگر جواب داد

کافیست به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد

به من بگو اگر خدا وجود داشت این همه مریض می شدند؟

بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟

اگر خدا وجود میداشت نباید درد و رنجی وجود داشت

نمیتوانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میداد این همه درد و رنج و جود داشته باشد

مشتری لحظه ای فکر کرد اما جوابی نداد. چون نمیخواست جر و بحث کند

آرایشگر کارش را تمام کرد و

مشتری از مغازه بیرون رفت 

به محض اینکه از مغازه بیرون آمد

مردی را دید با موهای بلند و کثیف

و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده

ظاهرش کثیف و به هم ریخته بود 

مشتری برگشت و دوباره وارد آرایشگاه شد

:و به آرایشگر گفت

میدانی چیست! به نظر من آرایشگر ها هم وجود ندارند

:آرایشگر گفت

چرا چنین حرفی میزنی؟

من اینجا هستم. من آرایشگرم

همین الان موهای تو را کوتاه کردم

:مشتری با اعتراض گفت

نه. آرایشگرها وجود ندارند

چون اگر وجود داشتند. هیچکس مثل مردی که

بیرون است. با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد

آرایشگر: نه بابا !  آرایشگرها  وجود دارند

موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمیکنند 

مشتری تائید کرد: دقیقا نکته همین است

!خدا هم وجود دارد

فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمیگردند

برای همین است که این همه درد و رنج در دنبا وجود دارد


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه سی ام فروردین 1387 ساعت 6:41 موضوع | لینک ثابت


تنها شاهد اشک های شبانه ام

همین صفحه ی سفید و جوهر سیاه است

هرگز نخواستم چشم نا محرم این لحظه های ناآشنا

فرو ریختن اشک را بر گونه هایم ببیند

همیشه بالش سکوت را

زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم

تا کسی صدایم را نشنود

اما تو

تو که از گریه های پنهانی من با خبری

چه کنم

گاهی همین گریه های گهگاه

جای خالی تو را

در غربت ترانه هایم پر می کند

باور کن!


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387 ساعت 20:7 موضوع | لینک ثابت


سahura

سلام بهونه قشنگ من برای زندگی
آره بازم منم همون دیوونه همیشگی

فدای مهربونیات چه می كنی با سرنوشت
دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت؟

حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه
جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه

ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه
از غصه ها هرچی بگم جون خودت بازم كمه

دیشب دلم گرفته بود رفتم كنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا من و پیشت برسون

فدای تو نمی دونی بی تو چه دردی كشیدم
حقیقت و واست بگم به آخر خط رسیدم

رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی
قسمت تو سفر شدو وقسمت من آوارگی

نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات، نوازشات ، بوسیدنت

به خاطرت مونده یكی همیشه چشم به راهته؟
یه قلب تنها و كبود هلاك یك نگاهته؟

من می دونم همین روزا عشق من از یادت می ره
بعدش خبر می دن بیا كه دارد دوستت می میره

روزات بلنده یا كوتاه دوست شدی اونجا با كسی؟
بیشتر از این من و نذار تو غصه و دلواپسی

یه وقت من و گم نكنی تو دود این شهر غریب
یه سرزمین غربته با صد تا نیرنگ و فریب

فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نكنه
غم غریبی عزیزم زرد و شكستت نكنه

چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی
تنگ بلور آب تو یه وقت نا غافل نشكنی

اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون
منم تو رو سپردمت دست خدای مهربون

راستی دیروز بارون اومد من و خیالت تر شدیم
رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم

از وقتی رفتی آسمون مون پر كبوتره
زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره

غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مكررم مال هوای دوریه

گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه
مثه یه بچه كه بار اوله میره مدرسه

تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره؟
دلت می خواد می اومدم یا تنها رفتی بهتره؟

از وقتی رفتی تو چشام فقط شده كاسه خون
همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون

یادت می آد گریه هامو ریختم كنار پنجره؟
داد كشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره

یادت می آد خندیدی و گفتی حالا بذار برم
تو رفتی و من حالا كنار در منتظرم

امروز دیدم دیگه داری من و فراموش می كنی
فانوس آرزوهامونو داری خاموش می كنی

گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بی وفاست
با این كه من خوب می دونم جواب نامه با خداست

عكسای نازنین تو با چند تا گل كنارمه
یه بغض كهنه چند روزه دائم در انتظارمه

تنها دلیل زندگی با یه عمی دوست دارم
داغ دلم تازه می شه اسمت و وقتی می آرم

وقتی تو نیستی چه كنم با این دل بهونه گیر؟
مگه نگفتم چشمات و از چشم من هیچ وقت نگیر؟

حرف من و به دل نگیر همش مال غریبیه
تو رفتی من غریب شدم چه دنیای عجیبیه

زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه

تحملی كه تو دادی دیگه داره تموم می شه
مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه؟

دلم واست شور می زنه این دل و بی خبر نذار
تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار

فكر نكنی از راه دور دارم سفارش می كنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می كنم

اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا كتاب
كه هر صفحش قصه چند تا درده و چند تا عذاب

می گم شبا ستاره ها تا می تونن دعات كنن
نورشونو بدرقه پاكی خنده هات كنن

یه شب تو پاییز كه غمت سر به سر دل می ذاره
من همون كسی كه بیشتر از همه دوستت داره


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 6:31 موضوع | لینک ثابت


«استیفن لوید» می گوید: "اگر مرگ شما نزدیک باشد و فقط فرصت یک تلفن کردن را داشته باشید، به چه کسی تلفن می کردید؟ و چه چیزی می گفتید؟" «کریستوفر مورلی» در جواب او می گوید: "اگر دریابیم که فقط پنج دقیقه برای بیان آنچه می خواهیم بگوییم، فرصت داریم؛ تمام باجه های تلفن از افرادی پر می شد که می خواستند به دیگران بگویند:" «آنها را دوست دارند!»


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 ساعت 6:14 موضوع | لینک ثابت


گوشه‌ای از بهشت چند تا فرشته مشغول پچ پچ بودند.یکی‌شان تعریف می‌کرد که دیروز یواشکی وقتی خدا خواب بوده به سراغ دفترچه‌ی خاطرات خدا رفته است. می‌گفت خداوند توی آخرین روز هر سال در دفتر خاطراتش درباره‌ی ترس نوشته است.ترس از آمدن بهار و عاشق شدن.
 فرشته‌ها ریز ریز می‌خندیدند و خدا هنوز خودش را به خواب زده بود.


 
حسرت

دخترک همه‏ی عمر دلش را به روی همه بست، آخر می‏ترسید روزی تنهایش بگذارند و بروند.
یک روز رسید که دخترک حسرت خورد، شاید کسی عاشق می‏شد و می‏ماند.
آن یک روز یک عمر بر دخترک گذشت.


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه هفدهم فروردین 1387 ساعت 6:19 موضوع | لینک ثابت


طرفداران تیفوسی استقلال

 

استقلال زلزله محبوب هر چی دله

 

خدایا کمکون کن که امروز رو سفید شیم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387 ساعت 8:42 موضوع | لینک ثابت


Image By Pic.Blogfa.Com


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 8:53 موضوع | لینک ثابت


زندگی

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387 ساعت 8:16 موضوع | لینک ثابت


خدا جون ...

خدا جون میشه تو امشب منو تو

 بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

 بمیری


خدا جون میگن تو خوبی ، مثل

مادرا می مونی


اگه راست میگن ببینم عشق من

کجاست میدونی؟


خدا جون میشه یه کاری بکنی به

خاطر من؟


من می خوام که زود بمیرم آخه

سخته زنده موندن


من که تقصیری نداشتم پس چرا

گذاشته رفته؟


خدا جون تو تنها هستی میدونی

تنهایی سخته


زنده بودن یا مردن من واسه اون

 فرقی نداره


اون می خواد که من نباشم، باشه

 ،اشکالی نداره


خدا جون می خوام بمیرم تا بشم

 همیشه راحت


ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه

یه ساعت


خدا جون میشه تو امشب منو تو

 بغل بگیری؟


بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه

بمیری


به تو که موندگاری.....

 شرمنده که تکراری بود ولی من این شعرو دوستش دارم...


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 8:52 موضوع | لینک ثابت


در کنار رودخانه ای لا به لای تخته سنگها خرچنگی تنها زندگی می کرد،
خرچنگ هر روز از زیر سنگ بیرون می آمد،
تا شب تصویر خود را در آب نگاه می کرد،
و غروب بدن خسته و سنگینش را روی سنگهای کنار رودخانه می کشید
تا به زیر تخته سنگ همیشگی اش برسد.
روزهای سرد و گرم،
روزهای آفتابی و بارانی،
همه گذشتن
تا صبحی معمولی خرچنگ از زیر تخته سنگش بیرون آمد،
ناگه نگاه غم زده اش به ماهی قرمز کوچولویی افتاد،
بدونه اینکه سنگینی لاکش را احساس کند خود را به کنار آب رساند
ماهی مهربون به خاطر عشق یا ترحم، هر چه بود
نگاه خرچنگ را دنبال کرد،
ماهی از روی نیاز خود را کمی جلوتر کشید،
خرچنگ هم به استقبالش آمد،
تب عشق را حس می کرد،به وجد آمده بود،
عمری در حسرت به آغوش کشیدن بود،

با چنگالهایش ماهی را گرفت،
عقده های یک عمر تنهایی را بر تن ضعیف ماهی می فشرد،
زیباترین احساس دنیا را داشت،
ماهی را فشرد فشرد تا ماهی بیچاره مرد !!!
آنشب خرچنگ به زیر سنگ نرفت،
دلش نمی آمد جسم بی جان ماهی کوچولو را تنها بگذارد،
صبح فرا رسید
خرچنگ هم تکه سنگی شده بود مانند بقیه سنگهای کنار رودخانه


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه هشتم فروردین 1387 ساعت 7:37 موضوع | لینک ثابت


عزرائيل

خيلي از اين مردم

چون علف

باي گيلاس آفرينش روييده اند

و خداوند

از خلق اي خلايق متاسف است

ديروز عزرائيل را ديدم

با همان كيف بستچي مالبش

بر از قبض روح

و به سراغ مشتركين مي رفت

مصرف عمر من بالا رفته

خيلي زود نوبت من مي شود...........

 

 


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در چهارشنبه هفتم فروردین 1387 ساعت 6:19 موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting