هیچ کس مثل من عاشقش نبود
هیچ کس مثل من دیوانش نبود
هیچ کس مثل من منتظرش نبود
آره آره آره هیچ کس مثل من نبود
ولی اون عاشق من نبود
حرف عشقو شنیده بود ولی عاشق ندیده بود
یادت میاداون حرفات یعنی همش یک قصه بود
مردمن توبودی/پشته من توبودی/من میشده ام کنیزت
(نفس من/عشق من/امیدمن/زندگی من)
یعنی همش یک قصه بود نه نگوکه قصه بود
حالا که من تنهام توهم به فکریارت نه نگودروغ میگم
توغربتو وتنهایی میخونم این شعرو هرروز با خودم
حالا که رفتی برو خدا به همرات فقط بگم یک آرزوم
الهی که یک روز پیداکنی حالم همینو ختم کلام![]()
![]()
![]()
![]()
ای خدا تو منوتنها نگذار

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دهم آبان 1386 ساعت 5:14 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY