خدا جون ... خدا جون میشه تو امشب منو تو بغل بگیری؟ بمیری مادرا می مونی کجاست میدونی؟ خاطر من؟ سخته زنده موندن گذاشته رفته؟ تنهایی سخته فرقی نداره ،اشکالی نداره همیشه راحت یه ساعت بغل بگیری؟ بمیری
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه
خدا جون میگن تو خوبی ، مثل
اگه راست میگن ببینم عشق من
خدا جون میشه یه کاری بکنی به
من می خوام که زود بمیرم آخه
من که تقصیری نداشتم پس چرا
خدا جون تو تنها هستی میدونی
زنده بودن یا مردن من واسه اون
اون می خواد که من نباشم، باشه
خدا جون می خوام بمیرم تا بشم
ولی عمر اون زیاد شه حتی واسه
خدا جون میشه تو امشب منو تو
بگی آروم توی گوشم دیگه وقتشه
به تو که موندگاری.....
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 7:43 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY