فعل رفتن رو صرف كن
گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت
ساكت مي شوم ، مي خندم ،
ولي خنده ام تلخ مي شود
معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده
و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت
رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست
رفت و شاديم مُرد ...
شور و نشاط رو از دلم برد
رفت ...رفت ...رفت
و من مي خندم و مي گويم :
خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است
كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 ساعت 19:14 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY