آدما واسه هم مثله کتاب میمونن وقتی یکی تموم میشه میران سراغ بعدی ، یادت باشه جلوی هیچکی خودت رو زود زود ورق نزنی!!!!!!
روزی شخصی در حال نماز خواندن در راهی بود و مجنون بدون این که متوجه شود از بین او سجاده اش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد هی چرا بین من و خدایم فاصله انداختی مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق لیلی هستم تورا ندیدم تو که عاشق خدای لیلی هستی چگونه مرا دیدی
هزار دهقان برای باریدن باران دعا کردند . . .
باران نیامد !
خدا به فکر کودکی بود که چکمه اش سوراخ بود . . .
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه شانزدهم آذر 1386 ساعت 16:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY