گفتم نرو پرپر میشم
گفتی میخوام رها باشم
گفتم آخه عاشق شدم
گفتی میخوام تنها باشم
گفتم دلم گفتی بسوز
گفتم یه عمری باز هنوز
گفتم پس عمرم چی میشه
گفتی هدر شد شب و روز
وای دلم
گفتم آخه داغون میشم
گفتی به من خوش میگذره
گفتم بیا چشمام به تو
گفتی آخه كی میخره
گفتم منو جنس میدیدی
گفتی آره بی قیمتی
گفتم یه روز كسی بودم
با من نكن بی حرمتی
گفتم صدام میمیره باز
گفتی به درد بسوز، بساز
گفتم حالا كه پیر شدم
گفتی كه از تو سیر شدم
گفتم تمنــــا میكنم
گفتی میخوام خوردت كنم
گفتم بیا بشكن تنو
گفتی فراموش كن منو
گفتم تمنا میكنم
گفتی میخوام خوردت كنم
گفتم بیا بشكن تنو
گفتی فراموش كن منو
رضا صادقی
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در جمعه بیست و سوم آذر 1386 ساعت 7:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY