يه روز ملانصر الدين كه زير درخت گردو نشسته بود از خدا سوال مي كنه ميگه:چرا خربزه به اين بزرگيو رو زمين زمين گيرش كردي و گردو به اون كوچيكيو رو درخت و هوا گذاشتيش ناگهان همان لحظه گردويي از بالا مي افته رو سرش ملا ميگه:خدايا اصلا نبايد درباره ي حكمتت سوال كرد اگه الان بجاي گردو خربزه مي افتاد رو سرم شايد الان من زنده نبودم!!!
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در سه شنبه نهم بهمن 1386 ساعت 5:49 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY