آن کس که می گفت : دوستت دارم !
عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد ، ره گذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ،
صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید : دوستت دارم !
غریبه وار که آمدی
دلم برای تو بود
با کسی آشنا نبودی !
اما اکنون
از تو دلگیرم
که با همه آشنایی و
تنها من
برایت غریبه ام !
عزیزم نقطه سر خط
بی وفائیت شده عادت
تو نوشته بودی دیدار
سه تا نقطه به قیامت
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY