آن کس که می گفت : دوستت دارم !

عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد ، ره گذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ،

صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید : دوستت دارم !

غریبه وار که آمدی

دلم برای تو بود

با کسی آشنا نبودی !

اما اکنون

از تو دلگیرم

که با همه آشنایی و

تنها من

برایت غریبه ام !


عزیزم نقطه سر خط

بی وفائیت شده عادت

تو نوشته بودی دیدار

سه تا نقطه به قیامت


خدایا آمدم بی آنکه بخواهم و مانده ام چون تو می خواهی
برایم بگو که چرا لالایی حیات را در گوش چشمانم زمزمه کردی
بگو تا بهانه ی خاکستری بودنم را دیگر در لابه لای گل های اقاقی جست و جو نکنم
خدایا بگو به جرم کدام نفس ناصواب عشق را از در کلبه ی دل اینگونه بی پروا راندی ؟
به کدامین گناه چشمان بی پناهم را بی پناه تر کردی؟


 

نوشته شده توسط آرزو مهرابی در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 14:58 موضوع | لینک ثابت