.gif)
وای باران
باران
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما چه كسی نقش تو را خواهد شست؟

















تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من كرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاك
و تو رفتی و هنوز،
سالها هست كه در گوش من آرام،
آرام
خش خش گام تو تكرار كنان،
میدهد آزارم
و من اندیشه كنان
غرق این پندارم
كه چرا،
- خانه كوچك ما
سیب نداشت .
(حمید مصدق)
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 ساعت 6:25 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY