دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون
فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون
نمیدونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت
برای مهربونیات , نوازشات, بوسیدنت
به خاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته
یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهته
غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه
سرفه های مکررم مال هوای دوریه
زودتر بیا تا تو بیای اینجا واسم جهنمه
دیوار خونمون پر از صدای غصه و غمه
دلم برات شور میزنه این دل و بی خبر نذار
تورو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نذار
فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم
به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش میکنم
میگم شبا ستاره ها تا میتونن دعات کنن
نورشونو بدرقه ی پاکیه خنده هات کنن 
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 6:38 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY