يادمه يه آرزو بود
يادمه يه آرزو بود
هميشه موندن با تو
واسه زخم دل تنها
يادمه تو بودي مرهم
ولي اون روزا گذشته
ديگه نيستي كه بدوني
كاش مي شدبهت مي گفتم
من مي خوام پيشم بموني
با يه دنيا اشك و غصه
نمي خوام بي تو بمونم
توي اين غروب دلگير
شعر رفتن بخونم
ولي اون روزا گذشتن
شايد از ياد تو رفتن
كاش بودي و مي ديدي
من هنوز عاشقت هستم
نوشته شده توسط آرزو مهرابی در یکشنبه یکم مهر 1386 ساعت 6:50 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

من براي سالها مي نويسم سالها بعد که چشمان تو عاشق مي شوند افسوس که قصه مادربزرگ درست بود هميشه يکي بود و يکي نبود...
امیدوارم که از وبلاگم خوشتون بیاد من از شهسوارم(تنکابن)(ضمنا با تبادل لینکم موافقم )
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY